شهسوار مرگ

I see only darkness...before me

شهسوار مرگ

I see only darkness...before me

مِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

بایگانی
آخرین مطالب

بردیا...

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ | شهسوار | ۱ نظر

انقد زود و شدید دلم برات تنگ شده و نبودت جگرم رو میسوزونه که دوست دارم برای چند دقیقه هم که شده بمیرم...مگر دوباره ببینمت داداش

موزون خویش

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ب.ظ | شهسوار | ۱ نظر

همیشه فکر میکردم هرکسی وارد زندگیم میشه برای همیشه باید بمونه. شاید واسه همین بود که هیچوقت از آدمای زندگیم ناراحت نمیشدم و سعی میکردم براشون سنگ تموم بذارم. فکر میکردم باید به هر قیمتی که شده اونا رو نگه دارم. حتا به قیمت اینکه بیشتر وقتم رو براشون بذارم و انرژیمو صرفشون کنم...


بارها و بارها اتفاق می افتاد که از رفتارهاشون، حرفاشون و فکراشون میرنجیدم، ولی سکوت میکردم تا اونا رو توی زندگیم نگه دارم. با گذر زمان به مرور از کسی که میخواستم باشم فاصله گرفتم. حتا اگه تو موردی مقصر نبودم، خودم رو محکوم میکردم تا یاد اونا توی ذهنم تیره نشه. اینقدر مثه اونا فکر کردم که دیگه چیزی از خودم باقی نموند...


کاملآ تغییر کرده بودم. اما این تغییر رو تحمل میکردم. تفاوت ها و اشتباهاتشونو میدیدم و خودم رو توجیه میکردم. ناراحتی هامو پنهان میکردم و به خودم میگفتم باید تو زندگیم بمونن. اما همیشه یه زمان میرسه که تحمل غیر ممکن میشه. هر تحملی یه روز تموم میشه. یه روز چشممو باز کردم و دیدم نه کسی رو واسه خودم نگه داشتم و نه دیگه خودم هستم...


اون روز بود که فهمیدم آدما رو نباید به هر قیمتی نگه داشت. همه واسه موندن نمیان. اونایی که میمونن جنسشون با بقیه فرق داره. برای موندنشون مجبور نمیشی خودتو تغییر بدی. فهمیدم برای نگه داشتن آدما نباید خودتو زیر پات له کنی. آدما باید با دلشون پیشت بمونن نه با جسمشون...


چه قشنگ میگه مولانا:


باده غمگینان خورند و ما ز مِی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم دِه ساقیا افسون خویش


ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

چنار

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ | شهسوار

هرچی فکر میکنم میبینم چقدر زود گذشت... انگار همین چند روز پیش بود که تصمیم گرفتم سایت بزنم. اون شور و هیجان که جوونیام داشتم، انرژی و انگیزه ای که برای بزرگ کردن سایتم داشتم، کینه ها و دشمنی هایی که صرفن به خاطر روابط سایتی ایجاد میشدن... مثه برق و باد همه ش گذشت و الان اینجاییم و توی لذتی مشترک پا ب پای هم داریم میریم جلو. هرچند من و بهنام این وسط از همه کم کار تریم ولیکن بردیا، امیر، عارف، سینا، مهسا، مهشید، فرجاد، احسان، علی، فرشاد، قلی، پدرام و کلی آدم دیگه که به مرور به تیم کالیمدور ملحق شدن، باعث شدن پرچم سایت هر سال بالاتر از سال قبل برافراشته باشه. چه سایتای زیادی که این مدت اومدن و رفتن، اعم از دشمن یا دوست... همه شون یجایی تموم شدن ولیکن کالیمدور انگار تموم شدنی نیست و هنوز هم حرفای زیادی داره که بزنه. برای من فراتر از یک سایت هستش... بخشی از زندگیم شده که با دردش دردم اومده و با پیشرفتش روحیه گرفتم. آجر ب آجر سایت رو با خون دل و زحمت و کار تیمی ساختیم. هروقت به کانال کالیمدور سر میزنم لبریز از انرژی و انگیزه ای میشم که بقیه بچه ها دارن... یجورایی پناه روزهای سخت زندگیم همین سایت و بچه هاش شده.

اینو قبلن هم گفتم یبار

که این بذرها یه روزی میشن چنار

ریشه اینقد قویه...

میزنه آسفالت هم کنار

بهشت

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ق.ظ | شهسوار

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت...

 هرکجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگیِ بختِ درونِ تو بُوَد...

گر درون تیره نباشد، همه دنیاست بهشت! 


خیلی خوش گذشت امروز... مرسی بردیا:)

شهریار خود باشم

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۹ ب.ظ | شهسوار | ۱ نظر
فکر نمیکردم دوباره این بلاگ رو بخوام سرپا کنم، تا اینکه بردیا پیشنهاد داد و اصرار کرد که بالاخره یه جایی باید باشه تا آدم خودشو خالی کنه و به آرامش برسه. آدمیزاد گاهی اوقات یه اشتباهی رو مرتکب میشه و به خودش قول میده دیگه تکرارش نکنه، اما در نهایتِ خوش خیالی اونو تکرار میکنه. دفعه ی قبل ک بلاگمو پاک کردم یادم میاد خیلی کلافه بودم. اینکه آدم بفهمه سه تا از رفیقای مجازیش عملن یک نفرن و ماه ها به بازی گرفته شده، چیز راحت و قابل هضمی نبود ولیکن من هضمش کردم و خیال میکردم پوست کلفت شدم. سعی کردم فراموش کنم ولی بردیا مدام میخواست یادم بیاره که بازم دارم همون اشتباه رو در قبال چند نفر دیگه مرتکب میشم. میگفت زیادی خوشبین هستم و بیش از حد بهشون اهمیت میدم و نمیخوام به هیچ شکلی حتا فرض بد ذات بودنشون هم به فکرم راه بدم... چندبار هم سرشون باهام دعوا کرد و من کورکورانه روی چیزی که فکر میکردم درسته پافشاری میکردم. تا گذر زمان بالاخره تلخی واقعیتی که بردیا میدید و من نمیدیدم بهم چشوند. یکی یکی... پشت سر هم... ذات کثیفشون رو نشونم دادن و هربار همون درد قدیمی برام زنده میشد. 

و بعد از همه ی اینها من دوباره اینجا هستم، اما اون خوش خیالی و حسن ظن سابقم رو تقریبن نسبت به همه از دست دادم. اما راضی هستم... به قول سرسی لنیستر، هرچقدر آدمای بیشتری رو دوست داشته باشی، بیشتر ضربه میبینی و کارهایی براشون میکنی که عقل سلیم هیچوقت بهشون تن نمیده. پس منم یه دایره دور خودم کشیدم و به هیچکس اجازه ی ورود بهش رو نمیدم. همیشه همه ی فرض ها و احتمالات رو در قبال بقیه در نظر میگیرم و اینطوری میشه که دیگه هیچوقت دوباره غافلگیر نمیشم و اون درد قدیمی رو تجربه نمیکنم. البته اینطوری خیلی از شیرینی ها و خوشی های رفاقت با بقیه رو از خودم دریغ میکنم ولی فکر که میکنم میبینم می ارزه! می ارزه مثل یک زامبی نسبت به همه بی تفاوت باشی ولی با خیال راحت بدونی دیگه هیچکس نمیتونه اذیتت کنه :)

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمان سراپرده وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان

گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم